X
تبلیغات
مغایرت
رباعی؛ 7 فروردین 1393


دلتنگم و آشفته و درهم . . . عید است

وقتی که تو نیستی و . . . این هم عید است؟

گور پدر سنبل و سیب و سرکه

روزی که تو را سیر ببینم عید است




    با تشکر از «شوریده» بابت رباعیوگرافی

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در جمعه هشتم فروردین 1393 |
رباعی؛ 19 اسفند 1392

خوب است که از تو پاسبانی بکنم

بالای سر تو باغبانی بکنم

من رد قدم‌های تو را پاک کنم؟!

من گوه بخورم خانه‌تکانی بکنم!

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 |
رباعی؛ 17 اسفند 1392

یک کم بگذار مرگ‌بازی بکنم

بگذار کمی شبیه‌سازی بکنم

رو عکس خودم نوار مشکی بزنم . . .

ای وای! تو را چطور راضی بکنم؟

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 |
رباعی؛ 13 اسفند 1392

در آمدورفت‌ها اتوبان شده‌ام

نزدیک‌ترین به خط پایان شده‌ام

ای وای اگر تو هم مسافر باشی . . .

من متروتر از متروی تهران شده‌ام

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 |
رباعی، 24 بهمن 1392

وقتش شده است و لاجرم خواهم رفت

به جان عزیز تو قسم، خواهم رفت

این پاکت سیگارم و این هم فندک

یک قهوه‌ی دیگر بخورم خواهم رفت

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در دوشنبه پنجم اسفند 1392 |

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در دوشنبه پنجم اسفند 1392 |
تک‌آهنگ «روباه» از KasROCKia ؛ با ترانه‌ای از من


ریگی به کفشت هست         از چشم تو پیداس

تو و پشیمونی؟                     اینم از اون حرفاس

ای کاش می‌گفتی               لنگ چیه کارت؟

حرفات بوداره                        مشکوکه رفتارت

 دلواپسم بودی؟                  کی‌ باورش می‌شه؟

می‌گی و می‌بافی            که آخرش چی شه؟

من دیگه اون نیستم           اونی که قبلا بود

اونی که می‌شناختی        یه سایه از من بود

 مث قدیما نیس               من یه من تازه‌م

دارم بدون تو                 دنیام‌و می‌سازم

دلواپسم بودی؟          کی‌ باورش می‌شه؟

می‌گی و می‌بافی     که آخرش چی شه؟





دانلود ترانه «روباه» از پیکوفایل


دانلود ترانه «روباه»‌ از سایت رادیو جوان



نوشته شده توسط رضا کیاسالار در یکشنبه بیستم بهمن 1392 |
رباعی؛ 19 بهمن 1392

دست از سر «کیش» و موج و دریا بردار

برگرد و مرا با همه تنها نگذار

من با تو میان تُنگ هم خوشبختم

من ماتِ توام؛ تو رفته‌ای «کیش»‌ چه کار؟


نوشته شده توسط رضا کیاسالار در شنبه نوزدهم بهمن 1392 |
رباعی، 15 بهمن 1392

من با تو خلاص کردم از غم خود را

پیدا کردم دوباره کم‌کم خود را

من منتظرم که تو بیایی برویم

یک گوشه‌ی شهر پارک کردم خود را

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 |
یادداشت؛ 13 بهمن 1392


     پدر و مادرم خیلی چیزها یادم دادند: تسلطم را بر زبان انگلیسی به پدرم مدیونم و سخت‌گیری‌هایش. شعر و شاعری را از مادرم دارم که یک بند در گوشم شعر می‌خواند. کتاب‌خوان بار آمدم چون هر وقت کتاب دستم می‌گرفتم هردوی‌شان تشویقم می‌کردند و هرگز پول خرید کتاب از من دریغ نشد. دوازده‌ساله بودم که بابا برایم فرهنگ معین شش‌جلدی خرید. آن موقع هزاروپانصد تومان خیلی پول بود. خط خوشم حاصل به‌به‌وچه‌چه گفتن‌های آنهاست؛ اوایل که خرچنگ‌قورباغه می‌نوشتم، به روی خودشان نمی‌آوردند و طوری تحسینم می‌کردند که انگار خط استادالاساتید مرحوم سید حسن میرخانی را دیده‌اند. من هرچه را که دارم از این دو تا دارم. اما اگر هیچ‌کدام از این‌ها را هم یادم نداده بودند، گله‌ای نداشتم؛ چراکه چیزی بسیار بسیار بزرگ‌تر را به من بخشیده‌اند: هنر قناعت.

     الآن که «بزرگ» شده‌ام، احساس می‌کنم می‌توانم بدون انگلیسی، خوشنویسی، کتاب و حتی شعر روزگارم را بگذرانم ـ هرچندکه واقعا سخت است ـ اما نمی‌توانم جای خالی قناعت را در زندگی تحمل کنم. قناعت، هنر بزرگی است که بچه باید از پدرومادرش یاد بگیرد. من این هنر را خوب یاد گرفتم چون معلم‌های خوبی داشتم. هیچ‌وقت حرص نزدم. هیچ‌وقت ناراضی نبودم. هیچ‌وقت حسرت چیزی را نخوردم. هیچ‌وقت قاطی بازی کودکانه بزرگ‌ها نشدم که «کی بیشتر داره؟» من درسم را خوب بلدم. چون معلم‌های خوبی داشتم. «ای قناعت توانگرم گردان/ که ورای تو هیچ نعمت نیست.» سعدی که حرف مفت نمی‌زند، می‌زند؟

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 |
غزل، 11 بهمن 1392

دلشوره‌ام گرفته مبادا تو با یکی . . .
می‌میرم از تصور این‌که تو را یکی . . .

هی فکر می‌کنم که تو داری چه می‌کنی
ناخن درست می‌کنی و مو، برای کی

ترجیح می‌دهم که نخوابم از این به بعد
کابوس دیده‌ام که بله، بین ما یکی . . .

وقتی که زنگ می‌زنی آشفته می‌شوم
من را تو اشتباه گرفتی به جای کی

دست خودم که نیست، عزیزم، خودت ببین
هر وقت پا گذاشته‌ای هر کجا، یکی . . .

هی حرص و قرص می‌خورد و دود می‌شود
هم‌پای واژه‌واژه‌ی این سطرها یکی



نوشته شده توسط رضا کیاسالار در جمعه یازدهم بهمن 1392 |


با تشکر از دوستان هنرمند نادیده‌ام در صفحه «پروانگی»

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در پنجشنبه دهم بهمن 1392 |
. . . و جایزه‌ی اول «جشنواره رشد» در شاخه‌ی کتاب‌های روان‌شناسی تعلق می‌گیرد به «افسردگی از الف تا ی»‌ تالیف دکتر محمد کیاسالار، اخوی بنده :)

نوشته شده توسط رضا کیاسالار در پنجشنبه دهم بهمن 1392 |
رباعی، 1 بهمن 1392


حالا که به شک باختم ایمانم را

حالا که فریب دادم انسانم را

ای کاش بیایی و نجاتم بدهی

پاشویه کنی حریق هذیانم را




نوشته شده توسط رضا کیاسالار در پنجشنبه دهم بهمن 1392 |
یادداشت/ رضا کیاسالار/ 30 دی 1392

دقیقه سی‌ودو فیلم «جاذبه،» جورج کلونی و ساندرا بولاک در فضا معلق‌اند. پای ساندرا بولاک به طنابی گیر کرده که او را به ایستگاه فضایی گیر داده است. طناب چندان سفت نیست؛ اما وضعیت جورج کلونی خیلی بدتر است: او طنابی را چسبیده که در دست بولاک است. 
ـ «طناب‌ها خیلی شل است. من دارم تو را با خودم به داخل فضا می‌کشم. باید بگذاری من بروم؛ وگرنه هر دو می‌میریم.»
و کلونی طناب را رها می‌کند و برای همیشه در فضا گم می‌شود.

2
اولین باری که فیلم را دیدم، احساس کردم این قسمت را شبیه «تایتانیک» درآورده است. آن‌قدر به نظرم مصنوعی آمد که داشتم از دیدن بقیه فیلم منصرف می‌شدم. اما الآن راضی‌ام که فیلم را تا انتها دیدم. اگر فیلم را رها کرده بودم، شاید هرگز به ذهنم نمی‌رسید که می‌شود کسی را آن قدر دوست داشت که طناب را رها کرد و در فضا، برای همیشه، گم شد.

3
نوشتم که دوست دارم سوزانده شوم؛ یادداشتم تو را رنجاند. قول دادم برای دلجویی، یادداشتی بنویسم. این همان یادداشت است.


نوشته شده توسط رضا کیاسالار در چهارشنبه نهم بهمن 1392 |
یادداشت/ رضا کیاسالار/ 22 دی 1392

نمی‌دانم چرا امروز به سرم زد کت بپوشم. صبح، وقتی داشتم خودم را توی آینه برانداز می‌کردم، این ضرب‌المثل از ذهنم گذشت: «اگر فلانی بفهمد، کت‌ام را کفن‌ام می‌کند.»‌ یک لحظه حس کردم کفن پوشیده‌ام. چندشم شد و کت را درآوردم. خودم هم نمی‌دانم چرا، ولی اصلا کفن شدن و دفن شدن را دوست ندارم. دوست دارم جنازه‌ام را بسوزانند، آن هم در حالی که کتانی به پا دارم. دوسه‌ ماه پیش داشتم با وکیلم حرف می‌زدم و می‌خواستم این بند را به وصیت‌نامه‌ام اضافه کنم. ولی زیربار نرفت. می‌گفت شدنی نیست و باز‌ماندگان را به زحمت می‌اندازد. به سرم زد آخر وصیت‌نامه، یک بعدالتحریر بگذارم و بنویسم «اگر زحمتی نیست ـ تاکید می‌کنم، اگر زحمتی نیست ـ لطفا جنازه‌ام را بسوزانید.»

2
اما واقعا چرا نمی‌شود؟ حالا که آن‌جوری که می‌خواستم زندگی نکردم، حالا که نمی‌دانم قرار است چه جوری بمیرم، پس حداقل بگذارند آن جوری که دوست دارم، کلک جنازه‌ام را بکنم. جنازه‌ی خودم است؛ دوست دارم آن را بسوزانم؛ دوست دارم خاکسترم را به باد بدهم. به کسی چه؟

3
پانزده سال است دارم درس می‌دهم. هر سال حداقل هزار تا شاگرد داشته‌ام. با این حساب، وقتی بمیرم هزاران هزار شاگرد دارم. خیلی از شاگردهایم آدم‌های بانفوذی شده‌اند. خیلی‌های‌شان در آینده، بانفوذ خواهند شد. دارم از همین‌جا از همه‌ی شاگردهایم درخواست می‌کنم از دست هر کدام‌شان که برمی‌آید حق شاگردی را به جا بیاورند و اگر در توان‌شان بود و زحمتی نبود، به بازماندگانم کمک کنند که جنازه‌ام را بسوزانند. والله! بالله! من از کفن و دفن بدم می‌آید. چرا نمی‌فهمید؟


نوشته شده توسط رضا کیاسالار در چهارشنبه نهم بهمن 1392 |
 43
رباعی؛ 25 دی 1392/ برای عمو هاشم که جسارتش خطا نرفت

در ثانیه‌های الکل و خاکستر

مرگ آمده بود و مشت می‌زد بر در

بدجور شقیقه‌ات به خود می‌پیچید

تو با همه‌ی کلاغ‌هایت پرپر


نوشته شده توسط رضا کیاسالار در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 |
رباعی؛ 24 دی 1392


دیوانه‌تر از خودت فقط یک نفر است

افسوس دلت از دل من بی‌خبر است

هرچند که عاشقانه می‌خواهم‌شان

شعری که تو را به گریه انداخت، خر است


نوشته شده توسط رضا کیاسالار در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 |
رباعی؛ 17 دی 1392

دیوار نشسته است بین من و تو

هر قدر که التماس کردم، تو برو

آن بازی کودکانه را یادت هست؟

من چشم گذاشتم، برو قایم شو


نوشته شده توسط رضا کیاسالار در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 |
رباعی؛ 16 دی 1392

این در، آن در، همه جوابم کردند

با زور لورازپام خوابم کردند

با گریه به داستان خود خندیدم

من دلقکی‌ام که خر حسابم کردند


نوشته شده توسط رضا کیاسالار در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 |
 
مطالب قدیمی‌تر